رای به سایت :
638
محبوب
حوزه 313 امام محمد تقی (ع)
ناحیه مقاومت بسیج شهید محلاتی
شنبه 09 ارديبهشت 1396 -
نامه ای به ماهواره
نامه ای به ماهواره

سلام نمیکنم چون تو هم عادت به سلام کردن نداری .
calendar
تاریخ : 1393/10/05 - 19:28
source
منبع : سایت عمار
1
محبوب  
رای به خبر :

به گزارش خبرنگار قسم از حوزه 313 امام محمد تقی (علیه السلام ) ناحیه شهید محلاتی ،
سلام که کنی چنان از بوی دهانت شمعدانی های لب پنجره های خانه ام میخشکد که انگار صد سال است دارم سم میدهم به خوردش .

نمیدانم باید از تو گلایه کنم یا از خودم … .

احساس میکنم توی یک وجب آب غرق شده ام … هرچه دست و پا میزنم تو بیشتر مرجان های رنگی رنگی ات را میچسبانی به پایم و سر چشم هایم را گرم میکنی تا نفهمم دارم فرو میروم .

چند وقتی است دست های ترک خورده ی مادرم را که بوی نان تازه و گرم میدهد را ندیده ام اما هر روز دست ها و حتی شکل های جور و واجور ناخن های شاهزاده های تو را دیده ام و گاهی حتی مرورشان کرده ام.

راستی چند روز پیش مریض شدم … مادرم چادر گلی اش را پوشید و کوچه های ساکت و داغ ظهر را دوید تا یک لحظه هم برای دیدن من دیر نکند و مثل بچگی هایم پرستارم باشد.

هرچه صبر کردم شاهزاده های تو نیامدند و هنوز می رقصیدند و حتی غمشان هم نبود اگر من دیگر نفس هم نمی کشیدم .

نیمه شب که میشود پسرم چراغ های اتاقش را خاموش می کند تا کسی نبیند که فقط از چند اینچ صفحه ی تلوزیون اتاقش چه چیزهایی می آید بیرون. نمیدانم اسمشان را چه بگذارم اما میدانم که برگشته اند به اصلشان و همان لباس های اجداد اولیه شان را می پوشند و با سیخ هایشان تمام قصه های بچگی هایش را که برایش از خدایی گفتم که هر جا باشی نگاهت میکند ، را به سیخ می کشند .

حالا…

نمیخواهم بی معرفت باشم … همین قدر که من داده ام تو هم چیزهایی را دو دستی به من داده ایی !

همین قدر که من حرف زدن ها و خندیدن های گاه و بی گاه با خدایم را داده ام… تو هم یک عالمه خنده به من داده ایی که گوش هایم را پر کرده اند تا دیگر صدای بچه ام را نشنوم که دارد حرف هایی میزند که تو یادش دادی و من هیچوقت از دهان بی بی و بابا میرزایم نشنیده ام ‍!

همین قدر که من نمازهای بعد از اذانم را داده ام … تو هم یک چند ساعتی تصویرهای نیمه آدم و نیمه شیطان به من داده ایی که بنشینم و هی ببینم و هی ذره ذره کوچه پس کوچه های مغزم را با مداد شمعی که تو دستم داده ایی سیاهشان کنم !

همین قدر که من خیال های آرامم را به تو داده ام … تو هم یک چند جین فکر و خیال به من داده ایی که توکل ام را بگذارم پشت در و هی سرک بکشم توی گوشی شریک زندگیم و هی زیر چشمی بپایم حتی یک میلی متر جا به جا شدنش را !

هنوز گلایه مانده و یک عالمه دیوارهای که تو ساخته ایی بین من و مسجد محله مان و بابا میرزایم و…

اما بس است میخواهم بروم …

می خواهم بروم …کلانتری نزدیک خانه ام و شکایتت را کنم ،

آخر احساس میکنم …

تو انگار جزیی از من را روبوده ایی !


انتهای پیام /
کدخبرنگار: 5158






مطالب مرتبط